![]() |
![]() |
|
| بچه محلای باحال سلام |
|
سلام بچه ها خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ می خوام یه خبر خیلی خیلی مهم بهتون بدم 18 آذر سال 1370 خدا یه فرشته رو فرستاد رو زمین اگه گفتین اون فرشته کی بود؟
آفرین کاملا درست گفتین اون فرشته من بودم (خودم می دونم اعتماد بنفسم در حد تیم ملیه
این شعرهم تقدیم به خودم
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود يادش افتاد که يه روز يه باغبون دوبوته داشت يه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت با نوازشاي خورشيد طلا قد کشيدن قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن شبنماي اشکشون از سر شوق و ساده بود عکس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت حيف لحظه هايي که چکيد و مرد و برنگشت گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر بهار نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار فک مي کردن هميشه مال همن تا دم مرگ بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد يکي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد اون يکي قصه ي اين رفتن و باور نمي کرد تا که بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير هر کدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير هيچکي از عاقبت اون يکي با خبر نبود چي مي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود قصه ي گلاي ما حکايت عاشقياس مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس که فقط تو کار دنيا ، دل سپردن بلدن بدون اينکه بدونن ، خيليا خيلي بدن يکيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز اون يکي برده شده واسه عيادت مريض چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره اين بلاها روسر خيلي کسا در مي ياره بازياش هميشه يک عالمه بازنده داره توي هر محکمه کلي برگ و پرونده داره اين يه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه خوبا رو کنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه کاش دلايي که هنوزم مي تپن واسه بهار در امون بمونن از بازیه تلخ روزگار |
|
+ نوشته شده در
87/09/20ساعت 0:1 توسط شیده |
|
|
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید Why do you like me..? Why do you love me? I can't tell the reason... but I really like you You can't even tell me the reason... how can you say you like me? How can you say you love me? I really don't know the reason, but I can prove that I love U Proof ? No! I want you to tell me the reason Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, because your voice is sweet, because you are caring, because you are loving, because you are thoughtful, because of your smile, The Girl felt very satisfied with the lover's answer Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma The Guy then placed a letter by her side Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? No! Therefore I cannot love you Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you Because of your smile, because of your movements that I love you Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore Does love need a reason? NO! Therefore!! I Still LOVE YOU... True love never dies for it is lust that fades away Love bonds for a lifetime but lust just pushes away Immature love says: "I love you because I need you" Mature love says "I need you because I love you" "Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
فقط خواستم زبانتون تقویت بشه این مزخرفات چیه اینا میگن؟
|
|
+ نوشته شده در
87/07/22ساعت 7:1 توسط شیده |
|
|
خیلی ناراحتم باید به خودم عادت بدم که به کسی عادت نکنم می دونید خیلی سخته خیلی. بچه محلای گلم اتفاقا این آپ من هم در مورد روابط اینترنتی هست. این که باید چطوری با دوستای چتی و اینترنتیمون برخورد کنیم و اصلا ایا این روابط برای ما مفیده یا نه. ببینید من نمی خوام مثل مادربزرگا نصیحتتون کنم یعنی اصلا در حدی نیستم که بخوام کسیو نصیحت کنم. مطمئنا همه ی شما چیزایی رو که می خوام بگم می دونید ولی ما آدما گاهی لازم داریم چیزایی رو که خودمون می دونیم کسی یادمون بندازه چون فراموش می کنیم. همه ی شما می دونید که حدود 6 یا 7 سالی میشه که اینترنت تو ایران رونق پیدا کرده و هر روز افراد زیادی وارد اینترنت می شن وبه سایت های مختلف سرک می کشن، تحقیق می کنن ،برای دوستان و بستگانشون ایمیل میدن، چت می کنن. این بین هم دوستای اینترنتی زیادی پیدا می کنن و با اون ها اشنا میشن ،چت می کنن، شماره موبایل و تلفن رد و بدل می کنن، ادرس میدن و..... گاهی مواقع این اشنایی ها و دوستی ها منجر به عشق های مجازی میشه . دختر و پسر هایی که تو نت با هم اشنا میشن و چت می کنند و یه دل نه صد دل وابسته ی هم میشن. هر روز به نت میان تا خبر یا ایمیلی از عشق جدیدشون دریافت کنند . روز ها وهفته ها با عشق مجازیشون پشت کامپیوتر و توی نت سر می کنن و از خونواده هاشون دور میشن تو فکر این هستند که ایا این رابطه و دوستی رو ادامه بدن یا نه یا مثلا امروز به عشق مجازیشون چی بگن؟ شماره بدن یانه و هزار جور فکر دیگه. ولی بعد از گذشت چند هفته وچند ماه یه دفعه متوجه میشن که دیگه از اون عشق مجازیشون خبری نیست نه ایمیلی نه افی نه...... همه چیز تموم میشه و میره به این راحتی . در این بین اون همه وقت و فکر ارزشمندی که صرف جواب دادن به ایمیل ها و اف ها بوده نمو د پیدا می کنه . ببینید از نظر من افراد ی که وارد نت می شوند دو نوع هستند: دسته ی اول افرادی هستند که رابطه ها برای اون ها هیچ معنی نداره و فقط برای این که اوقات بیکاریشون رو پر کنن و حرفی زده باشن یا بخوان احساسات بقیه رو به بازی بگیرن وارد نت میشن و چت می کنن. براشون فرقی نداره چی تایپ می کنن اصلا طرف مقابلشون کیه. دسته ی دوم افرادی هستن که خیلی تحت تاثیر احساساتشون قرار می گیرن . خیلی زود به دیگران به خصوص جنس مخالفشون وابسته میشن و همیشه منتظر دریافت ایمیل یا افی از عشق مجازیشون یعنی اونی که خیلی بهش عادت کردن هستند همیشه به اون فکر می کنند و بدون این که حتی یک بار هم اون رو دیده باشن به اون وابسته میشن و شب و روزشون رو با فکر عشق مجازیشون سر می کنن. به نظر شما کدوم یکی از این رابطه ها درسته و به سود دو طرفه؟ به نظر من هیچ کدوم از این رابطه های اینترنتی به درد بخور نیستن . همیشه باید یه حد تعادلی واسه هر چیزی وجود داشته باشه توی رابطه ها و دوستی های اینترنتی هم همین طور. مثلا تا حالا با خودتون فکر کردین که چقدر چرت و پرت توی این چت کردناتون رد و بدل می کنین؟ ما ها یاد گرفتیم که همیشه جنبه نادرست و بد یک قضیه رو نگاه کنیم. وقتی هم که چت می کنیم هیچ سودی از این رابطه ی دو طرفه نمیبریم. من نمی گم چت چیز بدیه چت نکنید ،نه، من می گم که به جای گفتن چرت و پرت هایی که همش وقت تلف کنه سعی کنید که چیزی یاد بگیرید به نظر شما بهتر نیست از همین الان و از همین حالا تصمیم بگیرید که از پدیده ی چت و اینترنت فقط و فقط در جهت مناسب و درستش استفاده کنید و بیخودی وقتتون رو صرف ایمیل های بی مورد و چت هایی که شما رو از کار و زندگی دور می کنند و چیزی به اطلاعات شما اضافه نمی کنند نکنید؟!. خب من دیگه خیلی پر حرفی کردم. ولی ازتون یه خواهش دارم و اونم اینه که هیچ وقت اسیر عشق های مجازی و اینترنتی نشین چون سر و ته نداره. توی دنیای نت دروغ و نیرنگ و ریا زیاد هست حواستون حسابی جمع باشه. به حرفام فکر کنید
|
|
+ نوشته شده در
87/06/13ساعت 5:38 توسط شیده |
|
|
سوتی برنامه های تلوزیونی چند وقت پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده!
یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه میکنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا میرسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه.
يه خاطره ديگه از عمو پورنگ (يه صداي دخترونه) |
|
+ نوشته شده در
87/04/22ساعت 3:27 توسط شیده |
|
|
عشق از دیدگاه های مختلف ـ عشق از دید حاج آقا : استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی
|
|
+ نوشته شده در
87/03/11ساعت 22:37 توسط شیده |
|
|
معلم پای تخته داد می زد - صورتش از خشم گلگون بود - دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسم می کردند. وان یکی دیگر جوانان را ورق می زد – برای اینکه بی خود هیاهو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد. با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود٬ تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است. از میان جمع شاگردان یکی برخاست! همیشه یک نفر باید به پا خیزد! به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است! نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت. معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود. و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود. اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود. اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ این تساوی زیرو رو می گشت. حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود٬ نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ پس که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد؟ . . . معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خود بنویسید یک با یک برابر نیست. خسرو گل سرخی
|
|
+ نوشته شده در
87/02/06ساعت 20:28 توسط شیده |
|
|
خدایا وحشت تنهایی ام کشت کسی با قصه ی من آشنا نیست در این عالم ندارم همزبانی به صد اندوه می نالم- روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ٬ جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری بر انگیز بیا شمعی به بالینم بیاویز بیا شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه می کوبد سر به دیوار که: « این مرگ است و بر در می زند مشت » بیا ای همزبان جاودانی٬ که امشب وحشت تنهایی ام کشت! فریدون مشیری * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اینم یه شعر ارتل(یعنی همون خوشگل) از اشکان عمو زنجیر باف خونه ات خراب چشمای کورت پر آب عمرامونو به بطالت کشیدی مگه نه؟ زندگی مونو به نکبت کشیدی مگه نه؟ عمو زنجیر باف خونه خراب! پس چرا تا زانومون تو گله؟ یا چرا تقویم چهار فصل دلم زمستونه؟ جای بلبل تو باغم جغده آواز می خونه! هی نشستی واسه ما بافتی و بافتی عاقبت ما رو به جون هم انداختی اشکان |
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت 19:23 توسط شیده |
|
|
انواع بله گفتن عروس خانما عروس عادی: با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو می کنه) عروس لوس: بع.......له عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم،خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، )اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن!! ... ) عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فَميلي .... يس عروس خجالتي: اوهوم عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر،استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو،مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... عروس داش مشتي: با اجزه بروبچس خیالی نيست من پايه ام..... عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ بالله من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين...
********************************************************************
داستانهای قشنگ دبستان گاو ماما می کند و گوسفند بع بع می کند و همه با هم فریاد می زنند حسنک کجایی؟؟؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود او مدت زیادی است که دیگر به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه می ایستد و به مو های خود ژل می زند. مو های حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬ کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬ کبری تصمیم گرفت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشتش درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه ریزش کرد و ریزعلی سردش بود و حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیلهای پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت خرید٬ چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ای نداشت چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
87/01/07ساعت 22:25 توسط شیده |
|
|
خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو هرچه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو صد دو بیتی, صد غزل دارم و حتی یک بغل شعر های خوب پنهانی تمامش مال تو ضرب آهنگ غزل هایم صدای پای تو این صدای پای رویایی تمامش مال تو بی کران سبز اقیانوس آرام دلم ای پری خوب دریایی تمامش مال تو عشق من, عشق زمینی نیست باور کن عزیز عشقم, این عشق اهورایی تمامش مال تو باز هم بیت بد پایان شعرم مال من بیت های خوب بالایی تمامش مال تو
|
|
+ نوشته شده در
86/12/28ساعت 19:39 توسط شیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/12/01ساعت 0:29 توسط شیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
به وبلاگ بچه محل خوش اومدید. شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس "زندگی اجباریست" |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|